کسی که نمی خواهد باور کند، اما حقیقتن باغچه دارد می میرد و قلبش زیر یخ ورم کرده است. ذهنش دارد کم کم از خاطرات سبز تهی می شود و حسش چیز مجردیست که اصلن معلوم نیست هست؟ نیست؟ پوسیده؟ سالمه؟ یا چی؟
خانه ما که دیگر حیاط ندارد اما پذیرایی هم ندارد و اتاق خوابش هم تنهاست. تنها ماهی ساکن آکواریوم آن هم مرده و با کشیدن فلاش توالت به شبکه های عظیم و منظم فاضلاب شهری پیوسته است.
دیگر حرف پدر و مادر نیست؛ اینجا همه چیز از همه گذشته است و کسی کاری نمی کند. انگار کسی باور نمی کند که به راستی قلب پوسیده باغچه دارد از کار می افتد.
دل باغچه دارد زیر سجاده های پهن شده و محراب های مذین می پوسد و نمازگزاران متدین برایشان چه اهمیتی دارد که باغچه باشد یا نباشد وقتی که هر کدام به دنبال اثبات حقیقت باورهای راستین خودشان هستند؟
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 1:53 توسط سمن آيين
|
امروز صبح با کلی انرژی از خواب بیدار شدم که به حول و قوه الهی یک ابسترکت (که نوشته بودم و تقریبن آماده بود) رو بفرستم برای یک کنفرانس، و شروع کنم اصلاحاتی که استاد گرانمایه روی مقاله اولم پیشنهاد داده اعمال کنم. ابسترکت رو فرستادم اما الان دو ساعت هست که روی کامنت اول استاد گیر کردم ... ای )&❊ِ&*^❊*^؟«!❊# بر پیچ و دنده های زنگزده در اثر تنبلی چندین ماهه ....
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 22:25 توسط سمن آيين
|
Just needed to share something: I love what I am doing. So happy I ended up in humanities and art . There is little money and I have no idea how I am going to manage my life, but what I do is so fulfilling!
+
نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 1:20 توسط سمن آيين
|
آدم وقتی کار و درس و امتحان میریزه سرش از صحنه زندگی مجازی و بلکه مادی حذف میشه. مثلن همین من، این قدر کار و درس دارم که نمی رسم بیام اینجا، فیسبوک رو هم که کاملن بستم. البته نه فقط به خاطر درس به خاطر مسایل حریم خصوصی و غیره هم هست.
می خواستم یه چیزی راجع به «جدایی نادر از سیمین» بنویسم حالا هم که همه راجع بهش نوشتن و من هم اونقدر خلاق نیستم که حرف خیلی جدیدی بزنم. ولی خوب می تونم از تجربه دیدن این فیلم با غیر ایرانی ها بگم. فیلمً تو ایران پارسال تابستون با خانواده دیده بودم و بعد هم که سی دی ش اومده بود و دیده بودم تا اینکه نهایتن اینجا هم سینما اکرانش کرد. کلن در این گوشه ی سرد و دورافتاده ی سرزمین های شمالی فکر نمی کردم سینما این فیلم رو بیاره، اما بالاخره یه سینمای فسقلی و روشنفکری نزدیک دانشگاه فیلمً آورد و اتفاقن برای زمان نسبتن زیادی هم رو پرده بود. بچه های کانادایی و غیر کانادایی هم که من می شناختم همه رفتن دیدن و و هرکی هم می رفت به من می گفت بلند شو بیا با ما. خلاصه من شده بودم گاید تور سینما و قبل و بعد فیلم یه توضیحاتی می دادم. بیشتر هم سوال ها مربوط به این بود که اینجا که این خانم چادریه زنگ میزنه کجاست و … برای من جالب بود بدونم که خارجی ها با چه چیز فیلم ارتباط برقرار می کنن و تقریبن همه به مرز باریک بین راست و دروغ و مرزهای واقعیت وحقیقت اشاره می کردن (قابل توجه سیاوش). یک نکته دیگه هم بعضی ها اشاره می کردن مساله مهاجرت بود. بالاخره اینجا ملت خیلی ها مهاجرن یا پدر مادرشون مهاجرت کردن یا کلن چند نسل پیش مهاجرت شده تو خانوادشون و یه جورایی مساله مهاجرت تو ناخودآگاه ذهنی همه هست.
راستی من وقتی با بچه های غیر ایرانی این فیلمً می دیدم احساس کردم که عجب فیلم جیغ جیغی ایه! همه دارن داد می زنن. تو ایران خیلی برام عادی بود چون همه واقعن خیلی داد می زنن. تو خیابون این ور اون ور ملت این قدر همه جوره فشار روشونه و بی اعصابن که هر برخورد کوچیکی همه رو از کوره به در می کنه (البته برخوردای این فیلم خیلی هم بزرگ بود). این جا واقعن برعکسه، من هنوز بعد تقریبن دوسالی که اینجام آرامش و لبخند ملت کانادا برام عادی نشده. خیلی وقت ها که این برنامه های دوربین مخفی رو می بینم فکر می کنم اگه یک درصد شوخی این مدلی تو ایران با کسی بکنی همون جا با چاقو میزنه شیکمتو پاره میکنه :-دی
بگذریم، من برگردم سر کار و درس که دارم اسباب کشی هم می کنم مجددن … پست بعدی به زودی ...
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 19:44 توسط سمن آيين
|
بلند شدیم اومدیم خارج دیدیم خارج هم پر ایرانیه گفتیم خوبه لااقل وقتی ایرانی زیاد باشه دوتا رستوران خوب وطنی پیدا میشه. اونوقت از همه خارج ها اون خارجی اومدیم که ۲ تا رستوران ایرانی بیشتر نداره. جفتشم داغون! یکیشون یک کباب برگ درست حسابی نمیده دست آدم. بعد اسم خودشونم گذاشتن رستوران ایرانی تو تبلیغشونم نوشتن پرشن گریل! می نوشتن پرشن گوریل بهتر بود.
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 4:50 توسط سمن آيين
|
هیچ وقت خودمو نمی کشم اما فکر می کنم اگه یکی از این روزا اتفاقی بمیرم واسه همه بهتره ...
+
نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 12:56 توسط سمن آيين
|
شاید گفتن واقعیت در ابتدا بد یا حتی دردناک به نظر برسه اما نهایتا به نفع همه است. نشونه احترام به شعور آدم هاست. یعنی نمی خوام بی خودی تو فکر و توهم چیزی باشی. یعنی اینقدر برات احترام قایلم که حقّت رو که دونستن حقیقته ازت نگیرم. کاش می فهمیدی اگه روراست باشی و همون چیزی رو بگی که واقعن هست، هم خودت راحتی، هم من و حتی اگه ناراحت شم حداقل صداقتت رو تحسین می کنم ...
+
نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 12:45 توسط سمن آيين
|
خوب نیست آدم خیلی مهربون باشه. خیلی مهربون بودن نهایتا همه رو ناراحت می کنه. خود آدمو، آدم مورد محبت آدمو و بعد باز دوباره خود آدمو که چرا اینجوری شد؟ که من که نمی خواستم اینجوری بشه آخه؟ اصن من همش اونجوری بودم که اینجوری نشه ... اصن چی شد؟ کِی شد؟ می شد نشه؟امروز از اون روزایی بود که یکی از این مهربونی ها باز درد سر شد. چه قدر دلم سوخت ...
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 3:59 توسط سمن آيين
|
تلفن رو که گذاشتم گریَم شروع شد. این بار برای خودم. فقط برای خودم. برای عمری که میگذره، حافظه ای که از دست می ره … برای وضعیت غم انگیزی که توش گیر کردم. برای این که بالاخره یک نفر با مشت زد و دیوار ذهنمُ خورد کرد تا پشتش رو ببینم. دلم برای خودم سوخت. وقتی تو زندگیت مجبورت می کنن تا بین عشق های بزرگ فقط یکی رو انتخاب کنی، وقتی هیچ راهی برای زدن حرفت نداری، وقتی تو زندگیت تراماهای پشت سر همُ تجربه می کنی، ذهنت راههای عجیبی برای محافظت از خودش پیدا می کنه. می شی مثل یک ماهی قرمز کوچولو توی یک تنگ بلور که ممکنه هر لحظه از لب یک تاقچه باریک لیز بخوره و بشکنه. می شی مثل یک ماهی قرمز کوچولو که میدونه توی عمر کوتاهش هیچی دست خودش نیست و واسه همیشه گیر کرده تو این تُنگ تَنگ شکننده و اینجوری سعی میکنه به خودش بقبولونه که اینجا، این لحظه، بهترین زمان/مکان ممکنه.
آدمی که مثل ماهی شد امیدش میمیره. می دونه فردا خبری نیست. می دونه فردا از امروز هم بدتره. بعد آرزوهای بزرگشُ یادش میره، بلکه بدتر، دیگه بی خیالشون میشه حتی اگه تو یک قَدَمیش باشن. دلش خوش میشه به چیزای کوچیک، چیزای خیلی کوچیک که فقط یک لحظه طول می کشن. چیزایی مثل یک بو، مثل برق چشمی که تو نور چراقی که از تو خیابون افتاده تو اتاق، هی گم میشه و هی پیدا میشه.
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 6:50 توسط سمن آيين
|
هیچ فکر کردی چرا دیگه دعا نمی کنم ؟ چون باورم رو بهت مدت هاست که از دست دادم. هیچ فکر کردی که چرا باورم رو بهت از دست دادم؟ چون هر باری که چاره ای برام نمونده بود جز دعا کردن یاد همه روزها و شب هایی افتادم که خالصانه و از صمیم قلبم دعا کردم، با تمام اسم هات صدات زدم و هیچ گشایشی در کارم حاصل نشد. چون حاصل تمام خویشتن داری ها و صبرها و پاکدامنی ها و خشم فرو خوردن ها و راست گفتن ها و با صداقت عمل کردن ها هیچ بود.
+
نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 13:41 توسط سمن آيين
|